طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷۷

دم صبحست دلها را جلائی میتوان دادن

بهر لب ساغر مرد آزمائی میتوان دادن

خیال دوست اینک میرسد منشین چنین غافل

مصیبت خانهٔ دل را صفائی میتوان دادن

کم از شمعی نئی ای کوکب رخشندهٔ طالع

غریبان را نشان پیش پائی میتوان دادن

صفیری میتوان آموخت مرغان بهاری را

بمطرب نیز تعلیم نوائی میتوان دادن

بخون بستی نگار ای گریه دست شاهد گل را

بپای سرو هم رنگ حنائی میتوان دادن

بچشم دل سرشکی میتوان افشاند پنهانی

رواج گریهٔ بی هایهائی میتوان دادن

ز خاک پای خود اهل نظر را سرمهها دادی

به «طالب» هم ز کوه تو تیائی میتوان دادن