طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷۱

ای شعله زار عارض تو گلستان حسن

حل کرده ناز برسمنت ارغوان حسن

خورشید چرخ با همه سرمایه‌های ناز

دزدد متاع چون توگشائی دکان حسن

در جان مهر و ماه فتد کاو کاو عشق

چون در خیال خویش کنی امتحان حسن

هر غنچهٔ که از چمن ناز بشکفد

آرد بتحفه سوی درت باغبان حسن

«طالب» خیال روی تو در سینه نقش بست

تا فیضها برد ز گل بوستان حسن