اسیر محنتم یارب رهائی از تو میخواهم
شکست دین و دل را مومیائی از تو میخواهم
چو غم گر یک قلم بیگانه از عقل و دل و دینم
همیشم بس که روی آشنائی از تو میخواهم
همیشه روی جهان را شکفتگی است ز من
اگرچه فصل گل و موسم بهار نیم
ز بس بخلق نمایم برسم رو عادت
گمان بری که ز ابنای روزگار نیم
غبار بی ادبم سرکشی است عادت من
بپای خلق نیفتم زر نثار نیم
چو رند میکده بی اعتباریم هنر است
چو شیخ صومعه در قید اعتبار نیم
بهر مذاق چو شکر مرا گوارائیست
هزار شکر که چون زهر ناگوار نیم
اگرچه آتش محضم گمان مبر « طالب »
که در شمار غریبان خاکسار نیم