طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵۱ - ۳

صبح چون باغم دل روی بگلشن کردم

وعدهٔ صد گل پرمژده بدامن کردم

کنم کوته چو شب‌های وصال افسانهٔ هجران

ره انجام پویم دفتر آغاز نگشایم

لبم پاس نفس چون غنچهٔ تصویر می‌دارد

مسیحم لیک مهر از حقهٔ اعجاز نگشایم

زهر دیوان و هر دفتر نگیرم فال چون «طالب»

نظر جز بر کتاب «حافظ شیراز» نگشایم