طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵۰ - ۴

شب هجر است و بیتابم فغان و شیونی دارم

چو طوفان نزایم دیدهٔ آبستنی دارم

مکن بیگانه خوئی، ای مشام آرزو با من

که بوی آشنائی دارم و از گلشنی دارم

به بر حلوای ذوق از چربی نطق شکر ریزم

که من بلدام تلخم لیک شیرین روغنی دارم

چرا گل گل نریزم خون بروی سبزهٔ گلشن

که من از سوزن آزاد در دل سوزنی دارم

چسانم در جهان از کس امید دوستی ماند

که بر اندام خویش از هر سر مو دشمنی دارم

چرا نسبت نجوید چاک جیب من بدامانم

که از خویشان سر ننگ کفن پیراهنی دارم

سزد گر موشکافم در شب اندیشه چون «طالب»

که چون طبع منیر خود چراغ روشنی دارم