طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴۸ - ۳

شوم چون خاک ره پامال و پاپوینده نستیزم

بصدسنگ ستم گرد از کلوخی بر نینگیزم

کجا دارم دریغ از آشنایان نقد آمیزش

که با بیگانگان چون شیر باشکر در آمیزم

شب وصلست و خواب غفلتم بربوده از شادی

مگر بیدار سازد ناله مرغ سحر خیزم

ز بس شوق حمایل‌های اشکم رقص برگیرد

گر این آویزه‌ها در گردن ناهید آویزم

بهارم طعنه‌ها بر ابر نیسان می‌زند «طالب»

از آن ناموس دریا می‌برد چشم گهر ریزم