طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴۶ - ۲

تاکی از بزم قدح نوشان نوائی نشنوم

در شکست توبهٔ رندان صدائی نشنوم

گوش دل کردم سفید از پیه چشم انتظار

تاکی از راه وفا آواز پائی نشنوم

زین سخن هنگامه پردازان دلم دیوانه گشت

چند کردم گوش و حرف آشنائی نشنوم

جمله از خود برزبان رانند چون حرف منش

هیچگه زین ناخدا ترسان خدائی نشنوم

گشت خون دل در برم تاکی چو کبکان دری

قهقه از دشمن پذیرم هایهائی نشنوم

لذت دردم براین دارد که سازم گوش خویش

حقهٔ سیماب تا نام درائی نشنوم

تابکی وصف گلستان از زبان عندلیب

بشنوم وز هیچ گل بوی وفائی نشنوم

مشکل خود بر خردمندان نمایم عرض لیک

حرف امید از لب مشکل گشائی نشنوم

پرستم نادیده و بیداد نافهمیده بود

ظالمی چون عشق او می‌خواست مظلوم دلم

چون مرا هست از محبت بهره گو از دل مباش

محرم عشقم چه غم دارم که محروم دلم

بادلم «طالب» ز آثار سعادت پرملاف

رو که زیر سایه دارد صد هما بوم دلم