خوشدلم با آنکه در خون جگر بنشستهام
میچشم صد تلخ و شیرین چون شکر بنشستهام
گرچه کبکم حزن بو تیمار دارم گرچه من
بال و پرکم کرده و بی بال و پر بنشستهام
چون رقمهای پریشان جمع سازم کو دماغ
من که از زلف بتان آشفته تر بنشستهام
بر بساط اشک خود بنشستهام بیآب و تاب
شبنم خشکم که بر گلبرگ تر بنشستهام
شب دراز و من بامید زکوة نور صبح
چون گدایان بر سر راه سحر بنشستهام
پای بندم در حضر چون دل ببر لیکن مدام
همچو مرغ روح بر شاخ سفر بنشستهام
از سرم بگذشته چندین نیزه موج اشک من
در ته دریا بتمکین گهر بنشستهام
هیچگه شخص اجل را نیستم غایب ز چشم
هر کرا همواره در مد نظر بنشستهام
همچو «طالب» بر توکل تکیهها دارم بلی
امن زآن در منزل خوف و خطر بنشستهام