اشکها ریزیم و گلها در گریبان افکنیم
وز گریبان گر زیاد افتد بدامان افکنیم
زین همه جانسوزی آرام دلی حاصل نگشت
تاکی از دل آتش افروزیم و در جان افکنیم
تشنهٔ خونیم دل آبی نمی بخشد مگر
شغل میر آبی بروز عید قربان افکنیم
چون بوصف لعل تو گردیم سرگرم سخن
نکته را بحر ملاحت در نمکدان افکنیم
بسکه سرگرمیم با آشفتگی شوریدهوار
هر زمان دستی درآن زلف پریشان افکنیم
یاد بزم او نمیآریم در گلشن بیاد
سردهیم آهی و آتش در گلستان افکنیم
چون درآئیم از در مشرب حریف و میگسار
مذهب از طاق دل گبر و مسلمان افکنیم
کافران را طعنه بر ایمان کفر آلود ماست
به که این آلوده ایمان پیش شیطان افکنیم
روبهند حسن او داریم «طالب» زین دیار
طوطی خود را مگر در شکرستان افکنم