با آنکه همچو طفل خورد شیر توبهام
دارد خطر ز بادهٔ کشمیر توبهام
آنجا که ساقی نگه او دهد شراب
نتوان نگاهداشت بزنجیر توبهام
یکبار توبه نقد جوانی ز من ربود
ساقی بده پیاله که شد پیر توبهام
پا بر بساط زدم تا بکی بود
بالا نشین مسند تذویر توبهام
گر چون خمار بشکنمش دم بدم رواست
دارد بلی نهایت تقصیر توبهام
من صبح گلشنم به طبیعت شکفته روی
دارد چو شام غمکده دلگیر توبهام
هرچند دیر توبه کنم زود بشکنم
دوریست گر بفرض کشد دیر توبهام
چون بیخبر ز عیش صبوحم خبر شنید
ناگاه کرد کوچ بشبگیر توبهام
گوئی چو عهد سست وفایان روزگار
بهر شکست ساخته تقدیر توبهام
ساقی خرابی دلم آبادی دلبست
بشکن که نیست قابل تعمیر توبهام
هرگز فلک بشیشه نکرده است هیچکس
تا او کند بشیشهٔ تسخیر توبهام
«طالب» خمار توبه شکستم که ابلهی است
در عهد (پادشاه جهانگیر) توبهام