منکه زهر گوشهئی کنار نمودم
گوشهٔ چشم تو اختیار نمودم
چون نرسد هر زمان ملامتم از عشق
منکه بتدبیر عقل کار نمودم
طبع نداری قرار شعله پرستی
روی تو دیدم بخود قرار نمودم
پیشهٔ من روزگار عشق تو میخواست
کار بفرمان روزگار نمودم
بخت زمن در گریز بود و من از جهل
بخت گریزنده را سواز نمودم
سینهٔ من آبروی لاله ستان برد
بسکه بر او داغها قرار نمودم
«طالب» از اظهار حال خویش فلک را
از رخ انصاف شرمسار نمودم