حذر ز تیر ندارم دلیر نخجیرم
برهنه در دم شمشیر میروم شیرم
ستیزه میکنم و میروم ز آفت من
حذر کنید که شیر گسسته زنجیرم
بیازوی نفس گرم من کمان قضاست
اجل نمیگذرد سالم از سر تیرم
دمی به حبس تنم پیرهن نمیماند
جنون عشق دگر باره کرد زنجیرم
دلم مساز بطعن برهنگی افکار
که گر برهنهام آخر برهنه شمشیرم
فضای ساحت قدسم همیشه در نظر است
چو مرغ همت ازین آشیانه دلگیرم
ز عشق گشته مزاجم بغایتی مجروح
که تاب دل چو شکر میدهد تباشیرم
ز هیچ در بمقام اجابتم ره نیست
دعای بی اثرم چشم کرده تأثیرم
سرم بروضهٔ جنت فرو نمیآید
که دل ربوده ز کف گلستان کشمیرم
میان خوف و رجا خشک ماندهام «طالب»
در این میانه ندانم که چیست تدبیرم