طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱۶

بااهل دردساغر مشرب چسان کشیم

از خون پریم جام لبالب چسان کشیم

مارا که بخت بر سر ناموس مشربست

چون دیگران تعصب مذهب چسان کشیم

ما کز نیاز هر دو جهانیم بی نیاز

بیهوده بار شاهد مطلب چسان کشیم

مارا لب از رطوبت شبنم نگشته خشک

انصاف ده که باده بدین لب چسان کشیم

«طالب» رسید روزه ندانیم چاره چیست

یک مه فراق میکده یارب چسان کشیم