طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱۴

ما کار دهر بسته بموئی گرفته‌ایم

پای خمی و دست سبوئی گرفته‌ایم

ما را نماند با بد و نیک زمانه‌کار

خود را از این میانه بسوئی گرفته‌ایم

ما بنگریم نقش جهان را رقم بر آب

چون سبزه جای بر لب جوئی گرفته‌ایم

داریم راه در دل هر غنچه چون نسیم

با هر گلی ببوی تو خوئی گرفته‌ایم

چندین هزار چشمهٔ خون در دلست و ما

بر هر کنار چشمه وضوئی گرفته‌ایم

شاید بروز حشر شود دستگیر ما

پاداش آنکه دست سبوئی گرفته‌ایم

بی زاد ره نه ایم مسافر ز صحن باغ

از گل بیادگار تو بوئی گرفته‌ایم

«طالب» خیال کعبه نه لایق بحال ماست

اکنون که بار بر سر کوئی گرفته‌ایم