هر چه کام است بر او دستفشان میگذرم
چشم میپوشم و از هر دو جهان میگذرم
راه عشق است که چون میکنمش طی بشتاب
که ز سرگاه ز دل گاه ز جان میگذرم
میکنم گرد سر کوی تو تا حشر طواف
بهمان پای که از کون و مکان میگذرم
از خم چرخ اگر میگذرم گرم رواست
ناوکم نیست عجب گر ز کمان میگذرم
باد چون میکند آسان ز سر دجله گذار
من ز دنیا بصد آسانی آن میگذرم
چون صبا میگذرد غنچهٔ گل را به ضمیر
خویشتن را بدل تنگ چنان میگذرم
رشته چون میگذرد از ره سوزن بعذاب
من چنان از ره باریک بیان میگذرم
از دم تیغ سبک میکنم آنگونه گذار
که مگر حرفم و از دل بزبان میگذرم
میفریبند چو از نام و نشانم «طالب»
میکنم نام قبول و ز نشان میگذرم