هر صبح باده ارقدح ماتمی کشم
نازک کنم مشام که بوی غمی کشم
میسوزدم کشیدن جور ازخزان دهر
باری کشم اگر ستم از آدمی کشم
دستی که گوش مال که و مه دهد کجاست
تا انتقام خویشتن از عالمی کشم
لب تشنهٔ شراب خودم در سراب دهر
کو آب تیغ یار که ازوی دمی کشم
از تار خشک نغمه صدا نشنوند، باش
تا از ترشح مژه اندک نمی کشم
خو کردهام به پست و بلند فغان خویش
زین پس عجب که منت زیرو بمی کشم
راضی بهیچ گشتهام آن بوالهوس نیم
کز روزگار منت بیش و کمی کشم
آن به که با جراحت دل خو کنم بدرد
تا کی شکنجه هر نفس از مرهمی کشم
«طالب» نه آن حریص شرابم که هر نفس
از کف نهم سفالی و جام جمی کشم