طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰۳

از خود بذوق آن لب چون نوش می‌روم

می‌بینم آن تبسم و از هوش می‌روم

تا روز حشر می‌دمدم بوی گل زجیب

با یاد اوشبی که در آغوش می‌روم

آن باده‌ام که یاد لبت در سبوی خویش

می‌آورم بخاطر و زجوش می‌روم

چون می‌رسد بمن سخنی از لبت زشوق

سر پا برهنه تا بدر گوش می‌روم

می‌آیم از ادب همه ره سوی تو بچشم

و زمستی نگاه تو از هوش می‌روم

رفتم شکفته دوش بخلوت ز بزم دوست

وامشب بصد شکفتگی دوش می‌روم

«طالب» ز صحبتم نبرد بهره هیچ گوش

آن نکته‌ام که بر لب خاموش می‌روم