پردهٔ چرخ پاره چون نکنم
قصد ماه و ستاره چون نکنم
اشکم الماس در دهان دارد
رخنه در سنگ خاره چون نکنم
غیر پیراهن تو گشته ز قرب
چارهٔ صبر پاره چون نکنم
یار از من کناره جو شده است
منهم از خود کناره چون نکنم
سبحه دارم بکف ز طرهٔ یار
نکنم استخاره چون نکنم
غیر با اوست گرم عرض نیاز
لب ببندم اشاره چون نکنم
گوهر از لب فشاند ناصح من
پند او گوشواره چون نکنم
ناوک آه من ز الماس است
زین سپرها کناره چون نکنم
شعلهام شعله با فلک «طالب»
رزم دود و شراره چون نکنم