چو شیر آشفتهام باچرخ روبه باز میکوشم
بسی کوشیدهام با این فسونگر باز میکوشم
بحسن طبع نازم میرسد باجمله محبوبان
مکررشد بنازم بعد ازین و باز میکوشم
دلی بیمار دارم تاب فریادم نمیآرد
بهنگام فغان در پستی آواز میکوشم
غمت رازیست دردل همچوجان میدارمش پنهان
دمی تا هست در پوشیدن اینراز میکوشم
بمظلومی گلو گاه تذرو و سینهٔ کبکم
ولی از پردلی با چنگل شهباز میکوشم
زعود وزهره در اوج فغان پاکم نمیآرم
بتار ناله با ابریشم این ساز میکوشم
نباشد عشق را آغاز وانجامی بدینمعنی
در انجام محبت کز سر آغاز میکوشم
زکوشش ناگزیرم تابغایت یکنفس دارم
چه سازم زینسبب باطالع ناساز میکوشم
زشاگردان «سعدی» میشمارم خویش را اما
بجان در احترام «حافظ» شیراز میکوشم
نیم معجز نما استغفرالله ساحرم «طالب»
ولی زین سحر باهر منکر اعجاز میکوشم