طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۵

شورست بخت و من نمکین دوست چون کنم

من مغز خواهم او دهدم پوست چون کنم

آزرده میشوم بخیال عتاب و قهر

مسکین دلم بلطف تو بدخوست چون کنم

حاصل چه زین که روی مرا سوی مقصداست

چون روی طالعم بدگر سوست چون کنم

صید وصال دوست چنان آورم بدام

طالع هژبر و مقصدم آهوست چون کنم

بختم ز سیل حادثه ندهد ره گذار

این رودخانه را پل از آن روست چون کنم

او چشم پوشد از من و سامان کار من

موقوف یک اشارهٔ ابروست چون کنم

«طالب» بترک عشق مرا اختیار نیست

کارم فزون زقوت بازوست چون کنم