گر بقدر سر هر موی گناهی دارم
فارغم زانکه چو عفو تو پناهی دارم
ورچه گمراهم و آوارگیم زاد رهست
قدمی میکشم و روی براهی دارم
چون شوم درصف خاصان تو از شرمسفید
منکه چون نامهٔ خود روی سیاهی دارم
همه را چشم بسوی کرم و من ز حجاب
جانب مغفرت از دور نگاهی دارم
هول محشر نبر دگر دلم از جای بجاست
زانکه تنها نیم از جرم سپاهی دارم
بس عزیزم بنظر جمله کسان را گوئی
بسته بر هر سر مو مهر گیاهی دارم
شاهد سوز جگر آه شب افروز هنست
دعوی بی سندم نیست گواهی دارم.
از دلم سوی تو باریک رهی درنظر است
وین دلیل است که گاهی بتو راهی دارم
بی وجود از شرف عشق تو بی بهره نیم
زین نمد گرچه سرم نیست کلاهی دارم
ای جنون بی ادبیهای مرا تکیه به تست
نیست پروای کسم. چون تو پناهی دارم
«طالب» از بسکه ضعیفم چه خیالات دقیق
که ندارم بنظر جلوهٔ کاهی دارم