طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۳

منم که برگذر سیل خانه میطلبم

همه خرابی خویش از زمانه می‌طلبم

فلک بسنگدلی در کمین نشسته ومن

چو شیشه بهر شکستن بهانه می‌طلبم

نمی شوم بطلب گرم جز بجذبهٔ شوق

سمند سست تکم تازیانه می‌طلبم

ادب عرق زرخم پاک میکند زحجاب

دمی که بوسه از آن آستانه میطلبم

رسید خوشخبری گفتمش چه پیکی گفت

خدنگ غمزهٔ یارم نشانه می‌طلبم

سرم بکنگر گردون فرو نمی‌آید

براوج همت خود آشیانه می‌طلبم

هزار طرح نوافکنده‌ئی بلوح خیال

مجال دخل در این کارخانه می‌طلبم

چو ره بکوی توام نیست بوی زلف ترا

گه از نسیم صبا گه زشانه می‌طلبم

زتاب شعلهٔ دل باز کرده‌ام منقار

تراگمان که مگر آب و دانه می‌طلبم

غرور عشق برآن توسنم نمود سوار

که چرخ را بسر تازیانه می‌طلبم

بهر ترانه چو «طالب» نمیگشایم گوش

اثر ز زمزمهٔ عاشقانه می‌طلبم