طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵۸

گریزم درشب زلف تو آنکه کام دل جویم

بتاریکی کنم در یوزه درویش تنگ روییم

نفس ترکیب اجزای مرا آشفته میسازد

بلورین شیشه‌ام پهلو مزن ایغم به پهلویم

بنه ساقی زکف جام هلالی فکر دیگر کن

کزاین ناخن گره نتوان گشود از طرف ابرویم

بسان چشم نای از هر مشامم ناله میخیزد

تو گوئی بر بدن ابریشم سازاست هرمویم

زبیتابی بویت هرزمان آشفته مکتوبی

ز خون دیده بنویسم بآب دیدگان شویم

نیم تنها وگر غافل سری در کلبه‌ام آری

غمی بنشسته بینی هر طرف زانو بزانویم

نمیدانم چه بیماری دلمرا میکشد دامن

که باز از هر طرف دروی اشارت میکندسویم

فزون میگردد م هرلحظه صفرا گرچه از محنت

ترنج صبر در کف دارم و پیوسته می‌بویم

چه سنجم پیکر خود سایه راوزنی نمیباشد

مگر سنگین شود از بار دل «طالب» ترازویم