طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۸

یاد صحبتها که با یاران یکدل داشتیم

خنده بر گل میزدیم ار پای در گل داشتیم

غم نمی گشتی بکرد طبع ما دیوانه‌وار

گرچه زلف او سراپا در سلاسل داشتیم

صورت صدعیش مارا در نظر چون ماه بود

گرچه چون گل در خزان آئینه در گل داشتیم

از صفای سینهٔ ما در مقابل بود یار

گرچه چندین آهنین دیوار حایل داشتیم

تیغ میخوردیم و ابرو خم نمیکردیم هیچ

کشته می‌گشتیم و منتها به قاتل داشتیم

او حمایل داشت بردوش تغافل تیغ ناز

ما بکردن حسرت تیغش حمایل داشتیم

نقش پای ناقه میدیدیم و میرفتیم شاد

گرچه صد خون‌خوار وادی تا بمنزل داشتیم

درمیان ورطه از طوفان نمی‌کردیم خوف

ه‌تن بکشتی دل بدریا رو بساحل داشتیم

گرچه خار ره ز شمشیر ملامت تیز بود

ما قدم زو تیز تر در قطع منزل داشتیم

زیر تیغ از خون خود بگشوده چون طاووس بال

دعوی پرواز با مرغان بسمل داشتیم

خار ها در هرقدم با ما سنانها کرده تیز

ما بوادی جنون دنبال محمل داشتیم

میشد آسان بردل ما از کرامتهای عشق

گر بجای موی بر اندام، مشکل داشتیم

تلخی زهر سفر «طالب» نمی کردیم فهم

بسکه برسر شور آن شیرین شمایل داشتیم