شب زهجران تو جا در آب و آتش داشتم
تن فروزان سینه سوزان دل مشوش داشتم
سرکشی میکرد چرخ و من همین بودم صبور
ناخوشی میکرد دهر و من خوش داشتم
بر فراز اخگر سوزان چو موران کباب
هر طرف میگشتم و پهلو بر آتش داشتم
گرچه با این بخت شور از نعمت وصلم نبود
چشم سیری لیک امید نمک چش داشتم
صرفه در پیکار با چرخم نبود از هیچ روی
گرچه من هم ناوک آهی بترکش داشتم
بستر از اشکم منقش بود تا جائی که وهم
نقش بستی کز پر طاوس مفرش داشتم
الفت شیخان زاهد رخنه در ذوقم فکند
یاد صحبتها که بارندان میکش داشتم
خانه پر میشد مرا هر لحظه از تمثال حور
بسکه در خاطر خیال آن پریوش داشتم
«طالب» امشب دل بسوی دردم میکشد
ورنه در جام و سبو میهای بیغش داشتم