طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۰

صبحست به که روبچمن چون صبا کنم

کسب هنر گذارم و کسب هوا کنم

آخر بباغ دهر کم از غنچه‌ئی نیم

من هم زکار دل گرهی چند وا کنم

عمرم در آشنائی حزن و الم گذشت

یک لحظه هم بعیش دلی آشنا کنم

زینسان که رقص میکنم از شادی خیال

در نعمت وصال گرفتم چها کنم

خوش گرم گرم میروم از خود بکوی دوست

آن فرصتم مباد که روبر قفا کنم

صبحم مبارک از رخ خود ساختی بمان

چندانکه من دوگانهٔ شکری ادا کنم

در کام دهر خفته‌ام آیا چه غفلت است

تا چند خواب در دهن اژدها کنم

دیدم که در کفم دم مار است زلف یار

اما دلم نداد که از کف رها کنم

تا فیض پای بوس تو یابم با اشک سرخ

گرد وجود خویش برنگ حنا کنم

اشکم بفیض گریه گهر شد عجب که من

این نفع یابم ار عمل کیمیا کنم

تا شکر وصال توام رسم افکند

در صحبتی که هجر را توتیا کنم

در جستجوی دانهٔ خالش عجب مدار

«طالب» گذر اگر بدم آسیا کنم