طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳۹

ترا بینم زتن بیگانه گردم بلکه از جان هم

کنم دامن پر از گلهای بیتابی گریبان هم

مگر مثل لبش یا قوتی از معدن قند روزی

یمن را دستگاه لعل او نبود بدخشان هم

برانگشتر نگین از برگ گل دارد دهان او

ندارد خاتم جم اینچنین لعلی سلیمان هم

نه من چون دیگران شبهای هجران در خیال او

همین از چشم میگریم که میگریم زمژگان هم

چه غافل مینمایم سیر در بستان حسن او

ترنج غبغبش دل میرباید نار پستان هم

لبش بر مرده جان می‌بخشد از شوری و شیرینی

که بادش دم بدم تنگ شکر قربان نمکدان هم

زبان شعله آن گل در دهان دارد که هر ساعت

کبابم میکند از گرمی گفتار بریان هم

نمیدانم چه آئین است طرز دلفریب من

که هشیاران از آن تعلیم میگیرند و مستان هم

چه صوتست این عجب «طالب» که با این کلفت خاطر

گلستان برقع آمد هم نماید سنبلستان هم