طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳۸

ورزخم دوست زخمی هجران چه بلبلم

گلشن بجیب دارم و حسرت کش گلم

حیران بکار خویش از آنم که هر نفس

زآ نسوی دجله بخت نشان میدهد پلم

دایم بتیرگی سر و کارم بود ولی

هم روزگار زلفم و هم روز کاکلم

آشفتگی وضعف مرا هرکه درچمن

بیندگمان برد که یکی شاخ سنبلم

چون روزهای بهمن و هم چون شب تموز

پیوسته روی کار بود در تزلزلم

خفتم بپای گلبن و چون خاستم زجا

دیدم که گرد آبله زد اشگک بلبلم

هرجا غمیست بر دل من میکند دو چار

دانسته روزگار که مرد تحملم

از زلف یار میرسدم قوت جان بلی

رزقم معلق است که سرو توکلم

«طالب» من آن نیم که دهم تن بالتماس

گو غمزه‌های یار بکش از تغافلم