طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳۷

بسوی ما نظری کن که خاک راه توایم

ستاره سوخته‌ئی چند در پناه توایم

تو بر سریر سلیمان روزگاری وما

ز بار یافته موران در پناه توایم

چو خیل ذره که خواهند پر تو خورشید

گشوده دیدهٔ حسرت کش نگاه توایم

شکسته‌ایم ولیکن نه از حوادث دهر

شکستهٔ شکن گوشهٔ کلاه توایم

همیشه ابر کند جور بر گیاه ضعیف

توابر رحمت مائی و ما گیاه توایم

بجز تو چشم نداریم از سیاه و سپید

اگر سپید توایم و اگر سیاه توایم

تو صاحب همه دعوی اگر کنی شاید

که ما به بندگی خویشتن گواه توایم

ز دست ما عمل خیر اگر نمی‌آید

ولی چه خیر ازین به که خیرخواه توایم

ز مهربانی عفو تو ناامید نه‌ایم

اگرچه بندهٔ پرجرم پرگناه توایم

بما بچشم حقارت نظر مکن «طالب»

که ما زخیل گدایان پادشاه توایم