بهکه چشم از رخ این فطرت دون درپوشم
پردهٔئی آرم و بر عقل زبون در پوشم
کسوت مستیم از روی خرد گشته کهن
بازگردانم و از روی جنون در پوشم
چند افسرده زیم بوسهٔ جامی که بذوق
کسوت شعله ز بیرون و درون در پوشم
چرخ طاسی است نگون شهد بماز هرچکان
بچه افسوس سر این طاس نگون در پوشم
چون بدوش افکنم این خرقهٔ افکنده بدور
جامهٔ کنده و انداخته چون در پوشم
پنجهٔ رنگ رزم نیست مدد کار دریغ
که کبود و سیهی بهر شگون در پوشم
هردو دستم بسراست از غم او نتوانم
که بتن پیرهن صبر و سکون در پوشم
مردهام در غم آن زلف سیه شاید اگر
بوصیت کفن غالیه گون در پوشم
برسد عطر لباسش بمشامم «طالب»
گر بتن پیرهن از بهر ..... دریوشم