گرامان یابم خرد را آب و روئی میدهم
تازهگلهای سخن را رنگ و بوئی میدهم
وراجل سرچشمهٔ طبعم نسازد زود خشک
از زبان آب خود را سر بجوئی میدهم
عنبر افسردهام در پرده دارم بوی خوش
گر بمهرم گرم میسازند بوئی میدهم
برگ عشرت میکنم سودا بسامان ملال
هایهای می ستانم های و هوئی میدهم
گر مزاج نازکم بر خاطر یار است بار
ترک عادت میکنم تغییر خوئی میدهم
میدهم دل را بگیسوی خم ابروی یار
ور ببوسی بس نباشد دل بیوئی میدهم
زلف راخم کن بناز آهنگ میدان کن که من
سر بچوگان تو ارزانتر زگوئی میدهم
گر بپای خم رسد دستم چها بالم بخویش
منکه جان در حسرت جام و سبوئی میدهم
پر گران جان نیستم چو نعقل در سودای خویش
دل بموئی بستهام بازش بموئی میدهم
همچو «طالب» مینهم سر بر خط وارستگان
دفتر علم و عمل را شستشوئی میدهم