طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۹

میزدم گل بر سر اکنون دست بر سر میزنم

میکشم بیرون دل و بر نوک خنجر میزنم

هرگزم یکمو ترقی حاصل پرواز نیست

گرچه دایم بال می‌افشانم و پر میزنم

هرگزم بوی گلی مشکین نمی‌سازد دماغ

گرچه از دود جگر پهلو بعنبر می‌زنم

یکنفس در هیچ دل پنهان نمی‌مانم چو راز

حرف عشقم بی‌حجاب از هر لبی سر می‌زنم

می‌فرستم نامه و از رشک قاصد هرزمان

می‌شوم برقی و بر بال کبوتر می‌زنم

بزم را ریزم گهر سازم معطر زآنکه من

لب چو مخزن می‌گشایم دم چو مجمر می‌زنم

حرف عشقست این بیک گفتن نمی‌گردم خموش

سرخوشم این نغمه را «طالب» مکرر می‌زنم