طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۵

ز هشیاری به تنگم مستی سرشار می‌خواهم

خمارم کشت می‌خواهم و بسیار می‌خواهم

هلاکم چهرهٔ گل عارضان هند را یعنی

خرام سرو طاوسان خوش‌رفتار می‌خواهم

سرجمعیتم چون اهل سامان نیست زین گلشن

گل آشفتگی در گوشهٔ دستار می‌خواهم

بذوق نیستی از بس ملول از هستی خویشم

دو عالم را چه خود از خویشتن بیزار می‌خواهم

نیم مردمیان جو این و آن آرام زآ نگنجی

معاذالله بود گر گنج چشم مار می‌خواهم

بکاری تنگ در آغوش و جام باده‌ئی بر لب

ز اسباب جهان «طالب» همین مقدار می‌خواهم