طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹۷

ما دشمنی بمردم عالم نکرده‌ایم

موئی چه باشد از سر کس کم نکرده‌ایم

برما هر آنقدر که غم عشق کرده زور

پشت کمان حوصله را خم نکرده‌ایم

رازیکه پردهٔ دل ما کرده اختیار

آن راز را زبانزد محرم نکرده‌ایم

بوده است ریزه چینی الماس کار ما

زخمیم لیک تکیه بمرهم نکرده‌ایم

لب تشنه سبزه‌ایم ولی دوش خود زعار

در زیر بار منت شبنم نکرده‌ایم

عیب بزرگ شیشه تهی بودنست از آن

درعمر خویش دل تهی از غم نکرده‌ایم

وحشی غزال عیش بما دوستان غم

هرگز نگشته رام که ما رم نکرده‌ایم

نگشوده‌ایم بررخ یاری در نشاط

کار کلید میکده‌ئی هم نکرده‌ایم