طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸۹

دو پلک دیده بهم تا بصبحدم ننهم

بلی تر است کتابم از آن بهم ننهم

رسیده بر ورق چهره مشق گریه مرا

بغیر صفحهٔ کاهی از آن قلم ننهم

همین سری که برآورده‌ام ز طوق وجود

بریده باد اگر در ره عدم ننهم

چه شد که منزل شادیست جنت ای رضوان

بجان دوست که بیغم در او قدم ننهم

مرا بمشق جنون گرم عشق دارد عشق

اگر نه عشق بود دست بر قلم ننهم

مدام غمزهٔ او می‌خورد قسم «طالب»

که تیغ جز بصف آهوی حرم ننهم