تاکی دل خوش ز دور بینم
جان را بیلا صبور بینم
آکندهٔ محنتم بنوعی
کز چامه فشار گور بینم
از دجلهٔ اشک خود کنم یاد
هر چشمه که تلخ و شوز بینم
باشوق لقا مباد چشمم
گر سوی حریر و حور بینم
در راه تو خار آهنین را
موئینه تر از سمور بینم
در جنگ غم آن کمان سستم
کز بازوی پشه زور بینم
گر خضر شوم عجب که هرگز
در ظلمت بخت نور بینم
بس محتضر است دهر در وی
آن به که بچشم مور بینم
«طالب» زصفای دل کنم یاد
چون آینهٔ بلور بینم