خورشید صفت چون بسر کوی توآیم
شمشیر بگردن کنم و سوی تو آیم
عقلم ره سودازده کوشور جنونی
تاسوی تو آشفته تر از موی تو آیم
دردیده کشم سرمه زخاکستر بلبل
هرگه بتماشای گل روی توآیم
تاحشر بگردم نرسد نکهت گلزار
گر یکدو قدم در قدم بوی توآیم
مانند کمان زاهل جهان گوشه گرفتم
من بعد بزور تو مگر سوی توآیم
از شیر شکاری جگرو زهره کنم وام
هرگه بنظر بازی آهوی توآیم
تمثال کمانیست سراپای تنم لیک
کو بخت که شایستهٔ بازوی توآیم