من ودل از آن درد وغم دیدهایم
که صبح ازل روی هم دیدهایم
به تنگیم در شهر بند وجود
فراغت به ملک عدم دیدهایم
ره و رسم اهل دل از ما مجوی
که تا دیده اهل شکم دیدهایم
در این انجمن غیر لبهای یار
دومی را بیک نشئه کم دیدهایم
در چرخه و دوک زن زانکه ما
زیانها ز تیغ و قلم دیدهایم
بجز بوی خون نایید از خاک ما
عبیریم و از گریه نم دیدهایم
ز موی میان تو در حیرتیم
کز اینسان ضعیفی ستم دیدهایم
درم جمله بینند در دست و ما
ز داغ تو در دل درم دیدهایم
ندیدیم جز بد شگونی ز عیش
ز غم جمله یمن قدم دیدهایم
دگر راستی «طالب» از ما مجوی
که آن طره را خم بخم دیدهایم