طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷۷

من ودل از آن درد وغم دیده‌ایم

که صبح ازل روی هم دیده‌ایم

به تنگیم در شهر بند وجود

فراغت به ملک عدم دیده‌ایم

ره و رسم اهل دل از ما مجوی

که تا دیده اهل شکم دیده‌ایم

در این انجمن غیر لبهای یار

دومی را بیک نشئه کم دیده‌ایم

در چرخه و دوک زن زانکه ما

زیانها ز تیغ و قلم دیده‌ایم

بجز بوی خون نایید از خاک ما

عبیریم و از گریه نم دیده‌ایم

ز موی میان تو در حیرتیم

کز اینسان ضعیفی ستم دیده‌ایم

درم جمله بینند در دست و ما

ز داغ تو در دل درم دیده‌ایم

ندیدیم جز بد شگونی ز عیش

ز غم جمله یمن قدم دیده‌ایم

دگر راستی «طالب» از ما مجوی

که آن طره را خم بخم دیده‌ایم