طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷۵

بیا تا برگ عود و چنگ سازیم

بسیلی روی دف گلرنگ سازیم

به (قانون) برد مطرب دست و ما نیز

دو تار ناله سیر آهنگ سازیم

همه با میگساران صلح جوئیم

همه با توبه کاران جنگ سازیم

دل سنگین بمی کردیم چون موم

روا نبود که بازش سنگ سازیم

ز شیخان هیچ نگشاید، بیا بزم

به گلرویان شوخ و شنگ سازیم

لب بی آب را سازیم شاداب

رخ بی‌رنگ را خوش‌رنگ سازیم

جوانی رفت کو سنگ نشاطی

که عمر باد پا را لنگ سازیم

دل از مژگان جدا کردیم تا چند

بموئی شعله را آونگ سازیم

بغایت نازکست آن دامن زلف

بیا کز پنجهٔ گل چنگ سازیم

فلک با تنگ‌چشمان رو گشادست

بیا ما نیز چشمی تنگ سازیم

دم ابروگشادی‌هاست «طالب»

چنین تا چند پر ارژنگ سازیم