طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶۸

من همان صیدم که صد نیرنگ بادل کرده‌ام

ساز صلح و جنگ را آهنگ بادل کرده‌ام

از لبم بوی شراب فتح می‌آید چو تیغ

شیشهٔ عشقم که جنگ سنگ بادل کرده‌ام

جز دلم نبود سلاحی در مصاف دوستی

کار بر یاران مشفق تنگ بادل کرده‌ام

من همان طفلم که با کلک مصیبت سالها

مشق شیونهای سیر آهنگ بادل کرده‌ام

غیر دل در وادی عشقم نشد یاری رفیق

قطع چندین منزل و فرسنگ بادل کرده‌ام

چون دم تیغی که برگردد ز جنگ استخوان

ناخنم برگشته از بس جنگ بادل کرده‌ام

محرم رازی چو غیر دل نبینم در جهان

همچو «طالب» روی نام و ننگ بادل کرده‌ام