طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶۰

بسنگ حادثه تا چند بشکنی دل و دستم

طلسم نیستم ای عشق درگذر. ز شکستم

اگرچه ناله‌ام از من متاب گوش نزاکت

که همچو قامت دلدار نی بلند و نه پستم

کمند چون نکنم‌حلقه من‌که زلف‌شکارم

قدح چرا نهم از دست منکه باده پرستم

ز کوة بوسه از آن آستانه تا بگرفتم

بسان سایل مبرم لب از سئوال نبستم

بخلق دیدهٔ گریان نمودم و ننمودم

بحال خویش ز غیرت گرستم و نگرستم

به نیستی شدم آسوده از شکنجهٔ هستی

هلاک تا نگزیدم ازین شکنجه نرستم

نسب درست بزلف تو می‌کنم ز ره دل

از آن چو زلف تو سر تاقدم هلاک‌شکستم

بسینه می‌خلدم باز نوک ناوک دردی

خدنگک آه مگر واژگونه جسته ز شستم

سکونم از حرکت کم نبود در ره مقصد

چو شعله خاستم و باز همچو شعله نشستم

دلیل ذوق گرفتاریم بعشق همین بس

که تا گمان پری داشتم ز دام نجستم

نظام نیست در اوضاع من بمشرب «طالب»

گهی بمیکده هشیار و گه بصومعه مستم