منم که سرمهکش دیدهٔ یقین خودم
بزرگ داشتهٔ عقل خردهبین خودم
بدامنم پرکاهی ز کشت گردون نیست
بلندخرمن از آنم که خوشهچین خودم
ز شعلهٔ نفس همدمان ننالم زار
که خانه سوختهٔ آه آتشین خودم
بدیگری نرسد آفتم بعکس سپهر
سگ قبای خود وگرگ پوستین خودم
چو برگ گل که ز شبنم کشد بچهره نقاب
نهفته در عرق روی شرمگین خودم
بصدر مجلس روحانیان نبودم شاد
ز قحط اهل دل امروز همنشین خودم
ز شوخیم نرسد آفتی به سنبل یار
اگرچه دست درازم در آستین خودم
چو شیر بیشه که گیرد وطن بساحل بحر
نشسته برگذر اشک در کمین خودم
ستایش دگران نیست در خورم «طالب»
ز نطق خویش سزاوار آفرین خودم