یک قطرهٔ خون در دل پر بیم ندارم
صد جان غم او خواهد و من نیم ندارم
مشتاق سپردن بلبم تحفهٔ جا نیست
اما چکنم فرصت تسلیم ندارم
از خامهٔ بیدار قضا جدول خونین
برسینه کم از صفحهٔ تقویم ندارم
از عشق بتخمین طلبم حصهٔ اندوه
پر مضطربم طاقت تقسیم ندارم
درهر صدف دیدهٔ من حاصل بحریست
مستغنیم ار گوهر اگر سیم ندارم
تحصیل مرا فایده ئی نیست بدنبال
نقد عدمم ده یک و ده نیم ندارم
ایعشق مرا دوستی عهد جبلی است
آئین وفا را ز تو تعلیم ندارم
بالا نرود گوشهٔ ابروی من از ضعف
مغرور نیم قدرت تعظیم ندارم
پروانه سرم سوی کله گوشهٔ فقر است
«طالب» چکنم رغبت دیهیم ندارم