خوش آنکه دیده ز دیدار ما سوا بندم
دلیکه کندهام از خلق در خدا بندم
زبسکه دیدهام از همدمان رسوم نفاق
بدان رسیده که در بر رخ هوا بندم
ز طالع من ماتم نصیب نیست عجب
که رنگ نیل دهد گر بکف حنا بندم
مرا ز نکهت جیب تو دست رفته زکار
بدست غیر مگر بند آن قبا بندم
بجرم باده ز طغیان زهد نزدیکست
که تاک را بچمن دست برقفا بندم
زبسکه پردهٔ گوشم ز ناله گشته فکار
بپای ناقه جرسهای بی صدا بندم
ز بیم آنکه مبادا دلی شود مجروح
بکوی او روم و برگ گل بپا بندم
تن چو کاه مرا تاکشد بکوی تو باز
بحلقهٔ در آن کعبه کهربا بندم
بدست من چوفتد پردهئی زعالم غیب
لطیف و نازک وموزون وخوش ادا بندم
هزار شاخچه بر خویش بستهئی «طالب»
اگر به غیر در افتم ببین چها بندم