طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۵

چو در جریدهٔ اعمال خود نظاره کنم

هر آن ورق که ز عصیان تهی است پاره کنم

پلنگ خاصیت افتاده‌ایم زآن شب و روز

ستیزه با فلک و جنگ با ستاره کنم

اگرچه شیشهٔ ما از نسیم در خطر است

گمان مبر که شکایت ز سنگ خاره کنم

عجب که مجلس ما بی پیاله گرم شود

اگر حرارت خورشید را اجاره کنم

نه گلفروش بما ملتفت نه باده فروش

دماغ خشک و لب تشنه را چه چاره کنم

سرایت نفس ما رهش بگرداند

بیازگشتن اگر عمر را اشاره کنم

سخن چه ساده پسندند عارفان «طالب»

چه لازمست که من فکر استعاره کنم