طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۴

چو در گلشن بیاد آن لب موزون برقص آیم

بیاد آستین گل بشکفانم چون برقص آیم

سماعم آستین افشان کند اجزای مجلس را

چو در بزمی بتکلیف می گلگون برقص آیم

بهر گام از جنون عشق روید بید مجنونی

چو من دیوانه‌وش در کوه و در هامون برقص آیم

درونم غوطه در خون می‌زند خود گو چسان رقصم

مگر وقتیکه در رقص آیم از برزن برقص آیم

سماعم ناقه رامستانه در رقص آورد هرگه

بآهنگ جرس در وادی مجنون برقص آیم

بفرقم صد چمن گل گر فشانی نشکفم اما

بکوشم گر زنی یک مصرع موزون برقص آیم

ترحم نامه‌ئی کآرد صبا از کوی او «طالب»

چه جای خواندن از فهمیدن مضمون برقص آیم