ما شیشهٔ می در شب مهتاب شکستیم
زآن شیشهشکستن دل احباب شکستیم
سر تا قدم از ضعف بتحریک نسیمی
دود از تو چو شاخ گل سیراب شکستیم
دیدیم بسی ناخوشی از محتسب اما
نی تار بریدیم و نه مضراب شکستیم
برقی نزد آئینه ما آه که در دل
همچشمی خورشید جهانتاب شکستیم
در مجلس مستان چو نشستیم ترش روی
رنگ گل من بر رخ احباب شکستیم
آن ماهی خشکیم که از خار تن خویش
دلرا بگلو صد سرقلاب شکستیم
بر ما گنه توبه شکستن منویسید
کین توبه بفرمان می ناب شکستیم
ای کعبه سیه باد رخ ما که بمستی
قندیل سرا برسر محراب شکستیم
هرچند تقاضای شکستن نکند آب
ما بیتو چو نشتر بگلو آب شکستیم
چون چشم گشودیم دهان تلخی میداشت
زین توبه که از دست تو در خواب شکستیم
«طالب» مژه بگشا که عروسان سخن را
بر صفحه رخ گوشهٔ جلباب شکستیم