تا شراری ز دل سوخته انگیختهایم
استخوان بندی افلاک ز هم ریختهایم
در نظر گرچه یکی تار ضعیفیم ولی
صدکشاکش زقضا دیده و نگسیختهایم
اشک پالائی ما از مژه امروزی نیست
عمرها شعله بپرویزن مو بیختهایم
چون سر از پا بشناسیم که درظرف دماغ
بادهٔ عشق و جنون را بهم آمیختهایم
نیست چون درخور قندیل محبت طاقی
لاجرم پردهئی از طاق دل آویختهایم