تمام عمر مستم جز قدح نوشی نمیدانم
بهوشم نیست کاری غیر مدهوشی نمیدانم
پریشان نغمهئی هر لحظه میجوشد ز منقارم
بهاری عندلیبم علم خاموشی نمیدانم
نیم صحن حریم دیر کاطلس پوش بنشینم
زمین مسجدم جز بوریا پوشی نمیدانم
سوی خویشتن از لطف گستاخانه کش دستم
که من بسیار محجوبم هم آغوشی نمیدانم
ندارم جز تو یاری تا توان در کنج تنهائی
فراموشم مکن من خود فراموشی نمیدانم
باندک لذت وصلی تسلی نیست امیدم
هم آغوشی پرستم قدرهم دوشی نمیدانم
بآواز بلند اظهار دردی میکنم «طالب»
چو ابروی بتان آداب سرگوشی نمیدانم