دلیل خضرم و ره سوی او نمیدانم
سپند آتشم و خوی او نمیدانم
اشاره فهم نیم عذر غفلتم بپذیر
زبان گوشهٔ ابروی او نمیدانم
عبیر زلف پریشانیم دریغ دریغ
که قدر صحبت گیسوی او نمیدانم
فسردهٔ هوسم ورنه از حرارت عشق
مزاج خویش کم از خوی او نمیدانم
شکست شیشهٔ ناموس شاهدان بهشت
عجایب از گل خود روی او نمیدانم
جنون عشق پریشان دماغ کرده مرا
چنانکه بوی گل از بوی او نمیدانم
ره نظاره ز آشفتگی دل «طالب»
برون ز سلسلهٔ موی او نمیدانم